آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

خدا

آواز خدا همیشه در گوش دل است                                      کو دل که دهد گوش به آواز خدا ...
10 آذر 1392

بدون شرح

بعضی وقتا تو باید چشمت رو رو همه چیز ببندی اصلا کی  گفته ما باید برای همه ادمهای دور و برمون دلسوزی کنیم چرا ؟ اگه ما به فکرشون نباشیم یعنی اونا نمیتونن تصمیم درست تو زندگیشون بگیرن؟تو باید به همه ادما کمک کنی تا تصمیم درست بگیرن؟وقتی خودشون نمیخوان چرا خودت رو اذیت میکنی؟                   اینا مکالمه ی دیشب من با خودم بود درسته که من رشته تحصیلی ام ارتباطات هست اما کارم مشاوره و مددکاری در کنار یه بخش دیگه است این همه ادمهایی که رشته تحصیلیشون بوده ولی خودم دیدم که اصلا درست راهنمایی نمیکنن و به معنای واقعی فقط...
3 آذر 1392

محرم 92

عاشورا و تاسوعا هم گذشت امسال هم تاسوعا حلیم داشتیم امسال عزیز و عمه مونا هم سهیم بودن دادیم بیرون درست کردن رفتیم جلوی در ورودی حرم عبدالعظیم با عزیز عمه عموها من و عمه و عزیز داخل ماشین میریختیم تو ظرف عمو ها و بابا پخش میکردن تو شدیدا سرماخوردی گلم حلیم 50 کیلویی به سرعت برق تمام شد کاش حاجت هممون به سرعت برق روا شود. امسال هم گذشت پارسال تو مینشستی و موقع برگشت تو ماشین دد میگفتی امسال تو فقط دراز کش بودی سال دیگر چه شود ؟ خدا داند اما چه باشم چه نباشم آرزویم شفای تو و همه بچه ها مثل توست. ...
24 آبان 1392

ویزیت دکتر اشرفی و حال مامانی

چند وقتیه همش زیر سِرُِمم نمیدونم چرا اینقدر اُفت فشار پیدا کردم   دیروز رفتیم پیش دکتر اشرفی بعدازظهر باید تورو میبردم نوار مغز اما هم حال خودم خوب نبود هم شما قبلش خوابیده بودی دکتر از شرایطت مقداری رضایت داشت و گفت کلونازپام باید یواش یواش کم بشه چون خیلی تورو شُِِل کرده و داروهات خیلی زیاد هست اما من خیلی میترسم میترسم از اینکه حالت رو بد کنه و عکس العمل نشون بدی امروز با خانم نیکخواه صحبت کردم که ظهر برم خونه یه مدتی خودم پیشت باشم و مراقبت باشم دیروز که رسیدم خونه احساس میکردم چشمام دیگه جایی رو نمیبینه غذا تو گذاشته بودم خونه همسایه روبه رویی که اومدم اماده باشه ...
28 مهر 1392

نگرانتم عزیزم

  عجیب دلم میگیره از اینکه روز به روز داشته هایم تبدیل به نداشته هایم می شود از شهرامی که داشتم و الان با تمام وجود احساس می کنم ندارم تنها بسنده ام به نوشتن است و اشک ریختن مستاصل بودن را به معنای واقعی در من معنا کرده اند تا حالا حس وجود یه تکیه گاه برای خستگی ها ،گریه ها ،دلتنگی ها برایم کافی بود الان تنهای تنهایم چه کسی میفهمد این همه حس تنهاییم را هیچ انگیزه ای برای زندگی ،نفس کشیدن هیچی پوچِ پوچِ پوچم حتی اوج بیماری آنیتا به هیچکس هم نمیتوانم بگویم در این دل که نه بقچه ی غم چه میگذرد تنها ماسک خنده ای بر لب دارم مبادا کسی متوجه شود وبرای غصه هایم غصه دار شود تنها د...
23 مهر 1392